چهارشنبه هشتم اسفند 1386
درد دل
سلام او مدم نبودین
می خوام از نا کجاآباد بگم
یکی دلش می خوا ست یکی رو ببینه ولی اون رفته بود
شب میاد به خوابش با هاش قرار میزاره
از خواب می پره حل عجیبی پیدا می کنه نصف شب بود
دوباره می خوابه صبح که بیدار میشه میبینه از وقت قرارش
گذشته.....آماده میشه میره سر قرار ... نیم ساعت گذشته بود
نگاه میکنه کسی رو نمی بینه ..به جز یه نگهبان که اون نزدیکی بود
نگهبان نزدیک میشه ..میگه دنبال کسی میگردین
آره با دوستی قرار داشتم ...دیر کردم
نگهبان میگه آقایی اینجا بود خیلی منتظر اومدن شما شد ...دید نیومدین
سلام رسوند گفت کار دارم بایدبرم این نامرو داد بدم به شما.......
توی نا مه نوشته بود فلانی آمدم نبودی رفتم
وعده ما بهشت

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:22 توسط : داود
شنبه چهاردهم مهر 1386
نا کسی گر از کسی بالا نشیند فخر نیست
روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالا تر است
کره خر از خریست پیشاپیش مادراست
کره اسب از نجابت پیش پای مادر است
گو هر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن تا گوهر شناس قابلی پیدا شود
تخم افکندن در زمین شوره زار بی حاصلیست
صبر کن تا یک زمین قابلی پیدا شود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:36 توسط : داود
شنبه بیستم مرداد 1386
به یاد
مرا در این باده چه هنگام است
شهرا چه شهری به شهریاری آمدم خود نیافتم به باده فرجام رفتم
آخر آن دیدم که بیدم ز هر بادی بلرزم تا برگ ریزم...
از خود پرسیم این است رسم آریایی؟
رستم ان آمدن دو رفتن ز خود نلرزیدن...تو را چه شد در این دم آخر در این خرابات
تو که اهل خراباتی چرا؟
سلام به همه دوستان باز او مدم آره یه دردسر اومد خوشحالم اینتل سر جاشه
خوشحالم که هستم ولی مستم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:19 توسط : داود
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
تنهایی دوست داشتن عاطفه محبت عشق معشوق؟؟

سلام





















































بعد مدتی که دل به آپ کردن نبود آخرش آپ کردیم بعضی از شعر ها جدید واسه عزیز
بعضی از شعر ها هم خاطره واسه دلم
چشمای قشنگ عروسکت رو توی قصه ها دیدم
با اون چشمای براق
با اون نگاه شیرین
با اون لبایی که خنده رو لباشه
خندهای که رو گونه هاشه
ولی عزیزماینا ظاهر دوست داشتنه
اصل قلب پاک تو
اصل روه لطیف تو
هر کی هم ندونه من میدونم که تو فرشته ای
واسه هر کی هم فرشته نباشی
واسه من یه فرشته ای
پس بهت میگم فرشته قشنگم دوست دارم
پس میون با لای نرم ولطیفت واسه من جا داری
وقتی بال میزنی بیا دست منم بگیر با خودت ببر
ببر پیش ابرا تا روی ابرا پا بزاریم
نه اینکه تو خیا بونا راه بریم
آخه عزیزمروی زمین هم با تو بودن
مثل راه رفتن روی ابرا توی آسمو ناست



یکی رو دوست داری
تا بی نهایت دوستش داری
ازش یه بت توی رویاهات می سازی
یه بت زیبا یه بتی که با دنیا عوض اش نمی کنی
یه بتی که تا از پا نیفتادی بهش محبت کنی
همیشه همه جا ترو خشکش کنی
به طوری که بتی روکه ساختی پرستش میکنی
این همه پریتش واسه توست عزیزم
هر جا که میره دنبالشی همیشه از دور نگاهش میکنی
طا قت ناراحتی شو نداری 
یا بهتره بگم طاقت اشک ریختن اش رو نداری
حتی نمی تونی ببینی که تو فکره
وقتی هم تو فکره خیالات برت میداره
خیالاتی که دیونت میکنه
خیالاتی که به هم میریزه تو رو
خیالاتی که.....................

فکر کردی دوست ندارم ولی اشتباه کردی
بازم مثل شبای بی ستاره تنهایی دوست دارم
بازم مثل همیشه بدون اینکه چیزی کم بشه دوست دارم
بازم مثل همیشه مثل اولای ابراز وجودمون
می خوام که دوستم داشته باشی
می خوام که همیشه کنارم باشی
دوست داشتن تو مثل یه عادت نیست واسه من
دوست داشتن تومثل ضربان زندگی یه واسه من
دوست داشتن تو مثل زندگی دوبارست واسه من
پس بیا هم دیگرو دوست داشته باشیم
پس بیا...

ای همه کسم میدونی که واست دل واپسم
بیا پیشم عزیزم نزار توی تنهایی بمیرم
بیا پیشم عزیزم میدونی که برات دل واپسم
بیا پیشم عزیزم نزار توی غربت بمیرم
بیا پیشم عزیزم نزار توی تنهایی بمیرم
درسته که توی غربت چشمای توام
ولی از وقتی رفتی تنها کسم
نمی دونی عزیزم ازوقتی رفتی
احساس غربت تو دل دارم
آخه بین ما دوست داشتن این طوری قرار نبود
آخه بین ما دوست داشتن با تنهایی تعبیر نشده بود
بیا عزیزم که واسه تو لب ریزم
بیا نزار اشک بریزم که تویی تنها یارو هم نفسم
بیا تا تموم نشده اشکام دستتو بزار توی دستام

اینم عکس های دوست داشتنی








با اجازه
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:57 توسط : داود
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
خبر؟؟؟؟؟؟؟؟/
سلام به دوستان یکی دو روزه آپ میکنم
ذگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن ام نه از سنگ

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:18 توسط : داود
جمعه بیست و دوم دی 1385
یلدا بازی...
سلام به همه ...........
بلاخره از ما هم اعتراف گرفتن ..
البته به دعوت داداش سیاوش منم به این یلدا بازیتون اومدم...
1)اعتراف میکنم که عزیزم و دوست دارم .
هر چند که نامردی کرد...هر چند که بی وفا بود...هر چند که تنهام گذاشت....
نگو عزیزم که نشنیدم .نفهمیدم ولی میدونم حرف خودت بود .که به من گفتی
دوست دارم تکه کلامت شده ولی حالا میگم که اول آخرش بود که به تو میگفتم
حالا میگم دوست دارم بی نهایت با صداقت ...هر جا که هستی خوش باشی...
2)اعتراف میکنم که آدم اغده ای هستم
اغده من از تنهاییی نیست اغده من از نامردایه که زندگی رو واسه من تیره و
تاریک کردن از اینجا بهشون میگم که منتظر باشن یه روز دو روز یه ماه یه
سال بلخره میرسه اون روز دنیا عوض داره گله نداره...مرگ حق تونه ...
3)اعتراف میکنم پدر خوبی دارم ولی خودم کله خرابم
تابستان 1384هوا گرم بود طوی که هر چه قدر خواستم بخوابم نتونستم
چی کار کنم چی کار نکنم گفتم برم بیرون توهوای آزاد بخوابم نمیدونی چه
حالی میده تو هوای آزاد اگه زود بگیری بخوابی ستاره هارم بشموری یه وقت
کم نشده باشن خوب ساعت2:30بود گفتم برم ائل گلی چندان راهی نبود با ماشین
کیلیدارو بر داشتم با مهارت هر چه تمام تخت خوابم و درست کردم که هر کی نگاه
کنه نفهمه نیستم ماشین و در آوردم رفتم آئل گلی رفتم پارکینگ جلوی نگهبانی
آخه یه حق سلامی داشتیم گفت چه خبر نصف شبی بهش گفتم که خونه گرم بود
او مدیم طبیعت راه رو بستم اونم که از خداش بود یه چرتی بخوابه گفت طوری نگه
دار که ماشین رد نشه منم نگه داشتم پتو رو انداختم گرفتم خوابیدم
چند ساعتی بود که خواب بودم یدفه فهمیدم که صدا میزنن چشمارو باز کردم یه
دختر خانوم آقا ..آقا..انگا خواب میدیدم علامت تعجب تونگاهم بود گفتم بله
خسته بودم حمید نگهبانه وایساده بود گفتن ماشین و بکش مهمونن منم که
حالشو نداشتم گفتم ماشین بلدی پس بی زحمت خودتون کلیدارو دادم
گرفتم خوابیدم ...دیدم باز دارن صدا میکنن کلافه شدم گفت بفرما
کلیدا خودتون هم بکشید کنار ...حالم گر فته شد گفتم گور بابای خواب
سوار شدم ساعت4:30نزدیک اذان بود بید زودی بر میگشتم
توی اتوبان ماشین خاموش کرد ترسیده بودم دم صبحی کدوم خر بیرونه
درستش کردم رفتم خونه...وقتی درو باز کردم دیدم بابام گفت خدارو شکر
گفت کجا رفته بودی منم راستشو گفتم ...گفت ترسیم ..گفتم واسه چی
گفت رفتم اتاقت نگاه کردم متوجه شدم نفس نمی کشی صدات کردم جواب ندادی
خودمو رسوندم دو سه تا مشت خوابوندم که نفست برگر ده دیدم نیستی
آقا ترسیده بودم گفتم الا نه که بخوابونه ابدارشو ولی خبری نشد خدارو شکرو
گفتو رفت خوابید
4)اعتراف میکنم درس خون نبودم فقط شعر
سل اخر وقتی معلم تمرین هارو میخواست منم که دپرس تمرین بی تمرین
دفتر پر شعر بود طوری که نمره مستمری محاسبه شده منفی 27 بو ناکس صفر میداد
بعد که دید نمره ندارم شوع به منفی دادن کرد بعد دو سه باری نمره 15 داد تعجب کردم
گفتم اشتباهی گرفته حق یکی دیگه حتما زایع شده رفتم گفتم که من تمرین ننوشتم شما نمره یکی
دیگرو به من دادی نمره 20 شد گفت خوشم اومد خودم خبر دارم شعر ها جالب بود
20 میدم که نمره هات جبران بشه دفعه بعد شعر جدید بنویسی
منم حا ل میکردم حتما میرفت به یکی میخوند بعد هم گفت بنویس تو کاغذ برام بیار
نمیتونم حفظ کنم
5)اعتراف میکنم دیونه ام
خوب چی کار کنیم عا دت مونه تو این زمونه اگه دیونه نباشی نمیشه
در ضمن وب نوسی هم درست حسابی بلد نیستم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:43 توسط : داود
شنبه هجدهم آذر 1385
ما در ظلمت ایم
بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت.

ما تنهاییم
چراکه هرگز کسی مارابه جانب خود نخواند.
ما خاموش ایم
زیرا که دیگر هیچ گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد.
وگردن افروخته
بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم
بی آن که بی اعتمادی را دوست داشته باشیم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:9 توسط : داود
شنبه هجدهم آذر 1385
وقتی بزرگ شدی تنهام نزار
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:45 توسط : داود
شنبه هجدهم آذر 1385
درد و دل های بی کس
تو آمدي و آسمان ابري دلم را آفتابي كردي!
نمي دانم چرا اما.....
وقتي تو نگاه ميكني بايد مرد...
وقتي سكوت ميكني بايد شكست....
هميشه وقتي مي گريم دو قطره اشك بر صورتم مي چكد :
يكي از غم تنهايي و ديگري از ترس بي تو ماندن.

ميداني عزيز هميشه گريزانم؟!
زيستن در غريبستاني اينچنيني كه گريستن براي مردمانش
عادي ست دشوار است اما نه دشوارتر از بي تو ماندن !
امروز آخرين برگ تقويم از آن جدا شده بود.
به گمانم آخرين روز سال آخرين روز عمرم باشد.
مدتي ست كه شبها با گرمي دستانت به خواب مي روم
و با سردي دستانت از خواب برمي خيزم.
تو بگو هرشب تا سحر تب دار بودن كافي نيست؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:24 توسط : داود
شنبه هجدهم آذر 1385
تو میشکنی یه روز میدونم
من نمی خواستم توبشکنی آخه عزیزم بودی حق تو شکستن نبود
حالا بیا چش به راهتم...
می روم دیگر چون پرستوها
می کنم ترک آشیان دیگر
بر نمی گردم زیر ره رفته
چون نمی گردی مهربان دیگر
خسته از تاریکی شبها
می روم افسرده و تنها
پر کشم تا قصر رویاها
تا ببینم طلوع فردا را
به جز اشک غم تو بارانی
به کویر دلم نمی ریزد
جز نوای غم و پریشانی
ز دل ساز من نمی خیزد
روم آهسته از سر راهت
برو دست خدا به همراهت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:5 توسط : داود